پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
می دانی ،
همه اش تقصیر آنهاست
هیچکس دیگر هم مقصر نیست،
همه ی کاری که ما می کنیم همین است
زندگی با لباس هایمان
لباس هایمان
که بعضی زشت اند و بعضی زیبا
بعضی زن و بعضی مرد
بعضی دور و بعضی نزدیک...
روزی روح ما یکی از این ها را برداشت و پوشید
...
این هم عاقبتش ،
...
ولی ایمان دارم ،
روز دیگری می آید
روزی که روح مان لباس ها را سرجای اولش آیزان می کند،
و می رود دنبال کارش
آن روز بین آنهمه سفیدی
من یک مهمانی بزرگ می دهم
و
همه را دعوت می کنم
آن روز...
آن روز.....
آن روز روزی است که من به امیدش
این لباس درب و داغان را
تحمل می کنم رفیق...
بچه تر که بودم خودم را مجبور می کردم به نوشتن خاطرات ، همه اش پیش خودم فکر می کردم لازم است نوشتنشان ، باید بنویسم تا ؛بزرگ؛ که شدم یادم بماند نوجوانی ام چه احساسی داشت ، حتی فکر می کردم به بچه ام ، فکر می کردم که باید بدانم خودم چه فکرهایی داشته ام تا او را درک کنم...
خودم را مجبور می کردم به نوشتن همه ی چیزهایی که بود و نبود ، برای خودم رمز می گذاشتم از ترس آن روز مبادایی که مامان دفترم را پیدا کند. این نوشتن هایم بود و بود تا وقتی که همه چیز مجازی شد و به جای باز کردن دفترهای رنگ و وارنگ اکثرمان آمدیم سراغ وبلاگ...
این روزها ولی زیاد حرف خودم را گوش نمی کنم ، نوشتنم نمی آید ، هی به خودم می گویم حیف این روزهاست که از یادت برود ، برو و بنویس از این روزها ، از اینهمه نمایشگاهی که رفتی و برعکس دوسال پیش هیچکدامش تنها نبود ،از شادی حسین زیر بار آنهمه کتاب که : خدارا شکر که همراهیم در این دیوانه بازی ها...! ، از دل گرفتن های گاه به گاه نامعلومم ،از تصمیم های عجیب و غریبم برای کنکور ،از سریال هفتگی جذاب مهمانی های خانه ی دایی ها و خاله های حسین که ظاهرا هنوز نامشان عید دیدنی است...!
نوشتنم نمی آید ولی ، نوشتن و خوب نوشتن هم مثل خواب زیزیگولو باید بیاید روی سرم آدم بنشیند و آدم را وادارد کند که هی بنویسد و بنویسد و بنویسد و صفحه وبلاگ آن ماهش را از پست های جدید پر کند. این روزها ولی خبری از خواب زیزیگولو نیست ، فقط زندگی هست و زندگی که آرام جریان دارد...
دلم می سوزد برای این چهره ی غمگینی که همه ی تلاشش را برای خوب بودن می کند ، دلم می خواهد یک نفر از یکی از آن گوشه ها ، یکی از آنهمه خیابان شلوغ ، یک از آنهمه ساختمان بلند پیدایش بشود و بزند روی شانه اش که : هی رفیق ، تو اصلا هم احمق نیستی...
ولی هیچکس پیدایش نمی شود ، او همه ی تلاشش را می کند تا دخترش را مسخره نکنند ، تا آن مرتیکه ی عوضی به پسرش چشم نداشته باشد ، تا سرطان خون پدرش درمان پذیر باشد ، تا همسرش با مرد دیگری نماند...
و در تمام این رفتن ها و آمدن ها یک سوال مثل خوره به جانش چنگ می اندازد که "چرا؟"...چرا همه چیز به این راحتی خراب می شود و به این راحتی ها درست بشو نیست؟ چرا...؟
نه ، انتظار بیهوده ای است ، هیچ کس از آن گوشه ها پیدایش نمی شود ، هیچ اتفاق خاصی همه چیز را آسان نمی کند تا هپی اندینگ داستان آرامت کند...
- David, to get anything of value you have to sacrifice
- I know dad but I think if we continiue down this road it's going to be too detrimental ... it's just too hard
Do you know that the harder thing to do ، and the right thig to do are usually the same thing?
Nothing that has meaning is easy, easy doesn't enter into grown-up life