زمان به زبان کلمه
  
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
قصه هایت را دوره کن...
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 خرداد ماه سال 1390 توسط معصومه | 13 نظر

یادت می آید چند وقت پیش را؟ هنوز خیلی نگذشته ، نهایت یکی دوسال...
آن روزها ما مات مانده بودیم ، آب دهانمان را قورت می دادیم و فقط نگاه می کردیم به آسمان به امید آن نگاهی که هم ما را می دید و هم شما را، نفس عمیق می کشیدیم و نگاه می کردیم به زمین که خیلی بیشتر از ما دیدن خون را تجربه کرده بود و سکوت می کردیم...
بعید نیست اگر شما یادت رفته باشد ، آدم زخمی هایی را زده راحت فراموش می کند ، شاید حتی تلاش کند برای فراموش کردنشان.
امروز ولی به یادت بیاور ، همه ی فریاد ها و دستورها و عربده ها و فحش ها و حتی خنده هایت را ، امروز به یادت بیاور بعد از همه ی اینها قصه های فراموش شده ی هزاربار شنیده ات را:

بعضی از دخترها پدرشان را دوست دارند ، بعضی های دیگر ولی عاشق اند. انقدر که در این عشق زیاده روی می کنند ، انقدر که زندگی شان را می گذارند برای راه پدرشان ، گریه هایشان را ، و شادی هایشان را ، انقدر که نگاهشان که کنی بیشتر یاد پدرشان می افتی تا خودشان.
از این دخترها من یکی را بیشتر نمی شناختم ، آن یکی را هم نه که بشناسم ، فقط نامش را شنیده بودم ، بالاخره ۱۴۰۰ سال فاصله ی کمی نیست...
شنیده بودم که این دختر انقدر در این عاشقانه غرق شده بود که مرگ پدرش را هم ادامه داد و زنده ماندن را چند روزی بیشتر تاب نیاورد. شنیده بودم که می خواست از حق و حریم خانه اش دفاع کند و دشمنانش در را به پهلویش کوبیدند و گذشتند...شنیده بودم که دشمنانش واقعه را که دیدند رنگ از رخشان پرید و همه چیز را حاشا کردند و انقدر به خانواده اش فشار آوردند که آخر داستان دختر شبانه و بی سر و صدا به خاک سپرده شد...

امروز با آن روز خیلی فرق دارد ، هم آسمانش ، هم زمینش و هم آدمهایش ...
تو ولی هرچه را فراموش کردی این داستان را به یادت بیاور ، موقع تشییع وقتی خواستی به پهلوی دختری بکوبی و پرتش کنی حواست را جمع کن که آن روز ، روز تشییع پدر آن دختر نباشد ،حواست را جمع کن  که آن دختر عاشق پدرش نباشد ، کارت که تمام شد لااقل نخواه که پیکرش را عصر همان روز خانواده اش بی سروصدا دفن کنند...
...راهی بگذار تا آدم ها یاد قصه ی بزرگانشان نیفتند.

گاهی فکر می کنم جواب تمام نگاه ها ی مات ما به آسمان و قدم های ساکتمان روی زمین یک جمله بیشتر نیست:

                                        و مکرو و مکر الله ، والله خیر الماکرین...

تمبرهندی
نوشته شده در تاریخ شنبه 7 خرداد ماه سال 1390 توسط معصومه | 5 نظر
1. این روزها روزهای بدی نیست ، بد یعنی از آن روزها نیست که ندانی برای چه زنده ای ، یک چیزهایی هست که امیدوارت کند به ثانیه های بعدی. مثل همان فکر تمبر هندی همراه با چلچراغ بعد از نوشتن تکلیف های مدرسه ، که باعث می شد یک کمی از بیهودگی تکلیف ها کم شود انگار.

2.این روزها هرجا که می روم یک کتاب عظیم هزار و خورده ای صفحه ای را می اندازم روی کولم و با خودم می برم ، گاهی نمی خوانمش حتی ، ولی سنگینی بودنش انگار به وزن انگیزه هایم است ، به وزن پر کردن خلا تمام روزهایی که حس می کردم بین زمین و هوا وسط تمام هدف های نامربوطم معلقم. روزهایی که کلافه می شدم از فکر فوق لیسانس فلسفه دین و کار و مدرک زبان و معلمی و تئاتر و... که هیچکدام با هم جور نبودند و همه شان را دوست داشتم...
...این روزها وزن این کتاب هزار و خورده ای صفحه ای همه ی تکه های پخش و پلایم را جمع کرده توی یک کوله پشتی.

3 و 4 و 5 برای مخاطبین آشنا قابل نوشتن نیست.

درباره وبلاگ
آخرین مطالب
فاطمیه در سربازی
ابله
نگین های اتمی
ما نیز هم...
خوشبختی
[ بدون عنوان ]
لخت شدن نمادین گلشیفته...
کنکور
[ بدون عنوان ]
حمام زنانه...مردانه؟
روز هشتم یا سمت تاریک مسافرت
روز چهارم
روز دوم
چین 1
قصه هایت را دوره کن...
آرشیو
اسفند 1389
فروردین 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1390
تیر 1390
مرداد 1390
شهریور 1390
آبان 1390
دی 1390
بهمن 1390
اسفند 1390
فروردین 1391
اردیبهشت 1391
لوگو
پیوندهای روزانه
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
تعداد بازدیدکنندگان : 7659

موبایل

فال حافظ

دانلود

خرید اینترنتی