نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 28 دی ماه سال 1390 توسط معصومه
| 23
نظر
1. نشسته ام سر کلاس و استاد بعد از یک مدت خسته می شود و ترجیح می دهد به جای درس دادن بحث کند ، یک جوان کرد به قول خودش کردستان و آخر عرق وطن و ناسیونالیستی.
بحث زبان فارسی و لغات وارداتی می شود و هرکس چیزی می گوید ، شروع می کنم که بگویم به نظرم زبان فقط یک وسیله است برای انسانها و هر وسیله ای راحت تر به مقصود برساند رسانده و دلیلی ندارد که برای هر واژه یک معادل فارسی به زور بسازیم و به زورتر استفاده کنیم. استاد مشکلی ندارد ، ولی از این سر و آن سر کلاس صدا های دیگری می آید. آخرش یکی از پسرها وسط های حرفم می گوید
استاد بعضی ها دوست دارن با فرهنگ عرب های ملخ خور زندگی کنن ، چیکارشون دارین؟
ناگهان یادم می افتد که این منی که اینجا نشسته ام و بحث می کنم یک "من معمولی" نیست ، یک "من چادری" است. و هنوز دهانم را هم که باز نکرده باشم عقایدم برای همه از قبل معلوم است و می دانند یک "دختر چادری" قطعا فقط از عرب ها دفاع می کند و امکان ندارد مثل بقیه آدم ها فکر کند و حرفی بزند که احتمالی هم بر بی غرض و تعصب بودنش برود. یادم نیست که حتی اگر راجع به زبان هم می خواهم حرف بزنم برای اینکه حرفم فهم شود باید فقط از انگلیسی مثال بیاورم و بعد که فهم شد حرفم را بزنم.
2.یادم می آید که سال پیش با گلویی که از تماس هوا با اشک های گاز آورده ام (!) می سوخت و با سرگیجه و غرق بوی سیگار حس کردم حالم مساعد نیست و سوار اتوبوس شدم...همه به هم دلداری می دادند و من هم بین همه ، همه با هم حرف می زدند و من هم یادم نیست دهانم را باز کردم و چه گفتم از خیابان های شلوغ ، که آن خانمی که نشسته بود پشت چشم نازک کرد و گفت "واسه شما که بد نشده"
باز هم حواسم نبود که من یک دخترک "معمولی" در این شهر نیستم ، کسی ام که یا باید فورا با یک پلاکارد خودم را معرفی کنم و یا همین است که هست.
3. باز یادم می آید که سر کلاس فلسفه ی علم دانشگاه نشسته بودم و داشتم از صحبت های استاد لذت می بردم ، کلاس آن ترم تمام شد و نتیجه اش برای ما شد رفاقت دائمی با استادی که هنوز هم گاه گداری سراغ من و حسین را می گیرد. یکی از این روزها برگشت نگاهم کرد ، لبخندی زد و گفت"سر کلاس من که می آمدی همه اش فکر می کردم با من مخالفی و داری عاقل اندر سفیه نگاهم می کنی" و اضافه کرد" جالبه ، با اینکه دخترهای خودم هم چادرین..."
بله جالب بود ، یک "جالب" تکراری
تکراری
تکراری
4. حالا امروز اینطرف و آن طرف قضیه ی گلشیفته و عکس مجله ی فیگارو را می شنوم و آخر شب بالاخره دستم به فیس بوک می رسد. :" گلشیفته حمایتت می کنیم. لخت شدن نمادین گلشیفته + فیلم یو تیوب
...این یکی ولی اصلا عجیب یا حتی جالب هم نیست ، معمولی است ،یک واقعه ی هنری هم هست حتی. اصلا نامش"جسارت" است و هرچه کلمات خوب دیگر که بلدید ، کلی هم می شود تفسیرش کرد.
امشب به این نتیجه رسیدم که دقیقا این است ایران ما. این است وضعیت سرزمینی که به نام دینش هرچه می خواهند می کنند و با ادعای "علی" بر منبر می نشینند و دیگران را طلحه و زبیر می خوانند و خودشان را اگر نه در شعب ابی طالب در یکی دیگر از مواضع تاریخ پیامبر تصور می کنند. این است حکایت سرزمین لعنت شده ای که آنقدر نام و ظاهر و حرف و حرف و حرف از دین به حلق بی عطش مردمش خورانده اند و انقدر همه چیز و همه چیز و همه چیز را در تارهای مو و رنگ مانتوی خانم ها خلاصه کرده اند که همین مردم معمولی ما دیگر حتی تاب شنیدن حرف های بی غرض مذهبی ها را هم ندارند و ...
...و نماد جسارت و هنر و آداب دانی مان به محض احساس آزادی تنها چیزی که می شود برهنه شدن است
...این است حکایت سرزمینی که حجاب مهم ترین ملاک انسان سنجی اش است
نوشته شده در تاریخ شنبه 10 دی ماه سال 1390 توسط معصومه
| 5
نظر
قدر این روزها را می دانم. روزهایی که انقدر هدف و زندگی و بودن جریان دارند که کار به نوشتن و وبلاگ و کامنت گذاری نمی رسد... تا 28 بهمن حرفی نیست. دعا کنید برای خوشحالی عصر آخرین جمعه ی بهمن ماه
تعداد بازدیدکنندگان : 7669
|