مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تا اطلاع ثانوی در این وبلاگ یادداشت سیاسی نوشته نمی شود.
دعا کنید برای این اطلاع ثانوی...
از خستگی هلاکم ولی خوابم نمی برد ، چشمهایم را می بندم و توی سیاهی تصویر گل و گیاه های مختلف را می بینم ،چشمهایم را به هم فشار می دهم و باز گل های آپارتمانی زیبا ، در رنگ و طرح های مختلف در مغزم رژه می روند...امروز ظهر با مامان رفته بودم نمایشگاه گل و گیاه.
ما مذهبی ها گاهی خدا های مختلفی داریم ، یکی خدایی است که در نماز و دعاها مخاطب ماست ، خدای دیگری هست که اندکی با این یکی متفاوت است او هر لحظه به خاطر گناهان کوچک و بزرگ ما سرزنش مان می کند ، خدای سومی داریم ما که به خاطر خوبی هایمان دلش شاد می شود و امیدوارمان می کند به بخشش آن خدای قهار قبلی ، دلمان را گرم می کند این خدا ، خدای چهارمی داریم که دعوت به فکرمان می کند و خدای پنجمی که...
...
و بعد از تمام اینها ، خدای آخری داریم ما ، خدای آخر ولی از همه زیباتر است ،این خدا با باقی خداها فرق دارد ، او هنرمند است ، خالق است. او خدایی است که می تواند گل ها و درختان و هزاران رنگ با شکوه را چنان در هم بیامیزد که ما را مدهوش کند ، او خدایی است که وقتی هزاران درخت را به شکل های مختلف آفرید برای رنگ آمیزی هزار و یکمی یک ترفند جدید در آستین دارد و اثر جدیدش در عین اینکه امضای یگانه ی خالق اثر را همراه دارد ، تکراری نیست. این خدای آخر کسی است که وقتی از رنگ آمیزی هزاران درخت کهن سال با هزار هزار ریشه ی در هم گره خورده فارغ شد ، محض شوخی و تفنن چند نمونه عین همان درخت های عظیم را در سایزی چند صد برابر کوچکتر می سازد ، و انگار نامش را می گذارد درخت چند هزار ساله ی سرزمین کوتوله ها... و بعدش غش غش می خندد.
ما مذهبی های این چنین ،
به نظرم باید یک روز بالاخره حواسمان را جمع کنیم و دست از شرکمان برداریم ،
باید ایمان بیاوریم که آن خدای اولی و دومی و سومی و باقی همراهانش همین خدای آخر اند . باید بفهمیم این را ،
باید موحد شویم روزی بالاخره ،
گرچه سخت است...
همیشه در موقعیت هایی که مدت ها منتظرشان بودم ته دلم هیچ احساس خاصی ندارم ، یعنی آن احساسی که باید باشد ، انگار جایی آن وسط ها جا مانده باشد ، نیست.
عید هم همیشه یکی از آن موقعیت هاست ، می دانم بوی عید چه بویی است ، همیشه هم خاطرات یک عید آن بو را همراهشان دارند ، ولی به ندرت ، خیلی به ندرت پیش می آید که خود لحظه های عید آن بوی خاص را داشته باشند...
این روزها به این نتیجه رسیده ام که حس خاطرات ماست که خوب و بدی لحظه های گذشته را قضاوت می کند:
ـ مثل بوی نرم کننده ی لباسی که هنوز روی لباس هرکس حسش می کنم ، می بردم به مسافرت مشهدی که عید رفتیم ، همان سالی که ؛شب دهم؛ داشت تلویزیون
ـ مثل بوی شمع های سبزی که ۲ سال پیش همراه وسایل جهیزیه خریدم و تا ماهها پذیرایی اولین خانه ی مشترکمان را خوشبو می کرد ، و حالا که بویش تمام شده هروقت از نزدیک بویش می کنم حس ؛خوبی؛ از هزار لحظه ای که فراموششان کرده ام را تجربه می کنم.
ـ مثل بوی علف و برگ و درخت های خیس زیر باران ، که برای من همیشه یک نام دارند: بوی شمال!!
ـ مثل بوی چوب سوخته که باز نامی جز بوی باغ پدرجون ندارند...
گاهی فکر می کنم یک نفر باید حواسش باشد که آدم در زمان حال بوهای خاطره انگیزش را زیاد بو نکشد ، نکند که اثر جادویی شان از بین برود...
بالاخره انجام شد.
مدت ها بود تصمیم گرفته بودم نقل مکان کنم به سروری به جز بلاگفا ، ولی عادتم به وبلاگ قبلی و آرشیو سه ساله ام و ایضا تنبلی مزمن مانع می شد.
دلائل زیادی دارد این نقل مکان ، ولی شما بگذارید پای خانه تکانی شب عید.
+ خداروشکر موفق شدم آرشیو را هم منتقل کنم اینجا.
این روزها اوضاع ایران شده آیینه ی تمام نمای رابطه ی من و مامان و بابا.
قبل از ۲۵ بهمن: خیابان ها که آرام باشد ، روابط حسنه است ، حسنه به معنای همان آرامشی که بر صدا و سیما حکم فرماست: سبزها یک مشت گول خورده ی اجانب بودند ولی بحمدلله مرده اند ، حالا تو به عنوان یک آدم نفهم که چشمش را به روی حقایق بسته و نور تابان حقیقت را در چهره ی بعضی ها نمی بیند هی بیا و بگو نمرده. خیابان ها آرام است و اعصاب شما سبزها خراب ، پس زیاد هم مشکلی نیست. می گوییم می خندیم و هنوز ما پدر و مادریم و تو معصومه.
۲۵ بهمن: خیابان ها آرام نیست. حال طبقه ی حاکمه حال کسی است که بعد از تلاش فراوان بالاخره کسی را دفن کرده وبارها فاتحه خوانده و مجلس ختم گرفته تا همه مرده بودنش را باور کنند ، حالا مرده(!)ی مذکور از قبر درآمده و برایش بشکن می زند. روابط نه تنها حسنه نیست ، که اصلا"نیست". والدین حکومت ، سیاست سکوت را انتخاب کرده اند تا فکر کنند با این مرده ی از قبر در آمده چه باید کرد. عصبانیتشان از تلویزیون به گوش من می رسد.
۸ روز بی خبری به گناه کمک به در آمدن زنده ای که به جای مرده سعی در دفنش کرده بودند چیزی است که نصیب من می شود از این عصبانیت.
بعد از ۲۵ بهمن: عصبانیت ها تبدیل به همان خشم قدیمی شده. خیال راحتشان رفته و نگرانند که بیماری سبز شدن مسری باشد. راه دیگری به ذهن کسی نمی رسد:
حصر خانگی. رفت و آمد حداقلی. پیشگیری از سرایت بیماری سبزها به افراد مستعد...
+ سخت است که تو مثل خیلی های دیگر سبز باشی ولی پدر و مادرت برخلاف خیلی پدر و مادرهای دیگر ادعا کنند که "ما نظامیم"!
+بعد از ۱۲ روز بی خبری احسان زنگ زد. ممنونم خدا.